+  


هیچوقت این لحظه رو تصور نمیکردم...بابای مهربونم...بابای قشنگم ..تا حالا شده با باباتون تنهای تنها مسافرت برین؟فقط تو واون؟
تو یه ماشین کنار هم؟تو واسه بابات ناز کنی تا بیاد و بوست کنه و نازتو بکشه؟آره؟الان من وبابام تنهاییم...تنهای تنها...فقط من و اون
ولی یه فرقی داره...بابا چرا هرچی ناز میکنم نمیاد ببوستم؟چرا نمیاد نازمو بکشه؟دارم دیوونه میشم...چرا صداش میکنم جوابمو نمیده؟یعنی دیگه دوسم نداره؟
بابای مهربونم نمیتونم باور کنم دیگه دوسم نداشته باشی..اگه نازم نکنی من میمیرما!مهربونم تو رو خدا نگام کن...چرا دیگه لبخند خوشگلتو بهم هدیه نمیکنی؟تو رو خدا چشماتو باز
کن برام...فقط یه نگاه..قول میدم وقتی نگام کردی گریه نکنم که نگرانم نشی...میدونم الانم نگران من و بقیه ای...ولی هیچوقت نگران تن بیمار خودت نبودی
خدایا کی میرسیم دیگه؟کاش هیچوقت پزشکی نمیخوندم...چرا نمیتونم واسه بابام کاری کنم؟بابام جلوم رو تخت دراز کشیده چشای قشنگش بسته است ولی 
میدونم الانم داره نازم میکنه و میبوستم...میدونم تن بیمار خودشو ول کرده و اومده سراغ من...چرا هرچی صداش میکنم دیگه جوابمو نمیده؟دارم دیوونه میشم...الان من و بابام تنهای تنهاییم..
آمبولانس با شدت هر چه تمام تر میرونه...ولی حالا خیلی مونده...تا برسیم من میمیرم..بابام جلوم داره جون میده...قربون نفس های قشنگت عزیزم تو رو خدا یه کم دووم بیار...مگه نمیخواستی منو تو لباس دکتری ببینی؟هان؟مگه من به خاطر تو نمیخواستم دکتر شم؟
قول میدم پسر خوبی واست باشم...قول میدم الکی واست ناز نکنم...فقط یه لحظه چشاتو واسم باز کن...فدای دستای پینه بسته ات که الان سرد سردن
بذار منم باهات بخوابم....میخوام همین جا تو بغل خودت دراز بکشم....اینقد نگات میکنم تا چشاتو باز کنی....
پ.ن:جون هر کی دوست دارین همین الان برای بابام فاتحه بخونین

نویسنده : امیر ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها:


+  

به نام خدا

هم با هم:ملوانان خلبانان ای امید فتح ایران پرواز کن

بعد از ١٠٢ روز......

سرتیتر اول روزنامه های کشور: آزادی یکی از اسرای در بند به نام امیر( ) از

تیمارستان() ببشقید از زندان گوانتانامو() بر ملت سلحشور ایران مبارک

باد....

من:چرا اینطوری نگام میکنین خو؟

شما:

من:الفرارررررررررررDoggy

دوباره من:خوب برین سرتیتر روزنامه ها رو بخونین به جای نگاه کردن منwhistling

ولی جدا از شوخی امروز بعد از مدت ها که به وبلاگم سر زدم یه چیزی رو فهمیدم:اینکه گاهی بعضی آدم ها رو ندیده و نشناخته اونقدر دوست داری که حاضر نیستی تحت هیچ شرایطی دوستی با اونا رو هر چند مجازی از دست بدی.....دوستایی که اسم میبرم یکی از بهترین دوستان مجازی من هستند و خواهند بود......

من(این من من نیستما!!):همراه همیشگی وبلاگ من و دوست عزیز و مهربونم....مرسی که اینهمه لطف داشتی....در طی این مدت کامنت های پر مهرت نه تنها بر صفحه نظرات بلکه بر صفحه ذهنم حک شد....

نیمچه افسر جنگ:دوست عزیزی که خیلی دیر افتخار آشنایی باهاشو داشتم ولی در طی همین مدت کوتاه به اندازه سالیان سال احساس نزدیکی کردم بهش...مرسی...

سحر:تو هم که همراه همیشگی وب من بودی.....مرسی دوست خوب و نازنینم...

ما نسل سومی ها(سمانه خانم):اصلا نمیدونم چی بنویسم از بس احساس شرمندگی دارم.....این مدت فرصت نکردم پست های زیباشو که با قلم قوی و طبع خوش ذوقش نوشته بود رو بخونم....ولی میدونم مثل همیشه قشنگ نوشته و البته با سلیقه شیرینش رنگ بندی کرده پستش رو.....مرسی که یار وبلاگم بودی....

kimia:یه چند وقتیه وبلاگشو هی دست کاری میکنه و بالا پایین میکنه!حذف میکنه میسازه...بالاخره یه جا بند نیست!این اواخرم که ناز کرده و نمیخواد بنویسه....از همینجا بهش میگم که تنبلی و بذاره کنار و پست بذاره....

کیمیا: یکی از دوستان عزیزی که بازم دیر باهاش آشنا شدم....و از همینجا واسش دعا میکنم به اون چیزی که تو دلشه برسه....

من(رها!):رها که خودش صابخونه است....از روز اول تاسیس وبلاگم شبا با بالش و پتو میاد اینجا میخوابه!!!رها یه دونه ای.......

omid:دوست مودب و متین خودم که دیر به دیر کامنت میذاره ولی مثل همیشه پر مهر و دوست داشتنی....

ستاره(بارون):نمیشناسم ولی از ظاهر کامنتش مهربونی و شیطنت میباره....

نفس:دوست عزیز و البته نویسنده ای زبر دست که جمله هاش در عین کوتاهی کولاک میکنن...

پانوشت1: چون این پست رو سریع نوشتم فقط کسایی که واسه آخرین پستم کامنت گذاشته بودن رو آوردم ولی خیلی از دوستان عزیزم هستن که همیشه یار وبلاگم بودن ولی اسمشون نیست.....معذرت میخوام و ازشون تشکر میکنم....

پانوشت2: این روزا بحرانی ترین و بدترین روزای زندگیمه...واسم دعا کنین....دوستتون دارم....

 

نویسنده : امیر ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٠
تگ ها:


+  

میخوام یه پست بنویسمComputer ولی....

 

ولی...خیلی غمگینم...خیلی...

دوست ندارم شما عزیزای دلمو هم ناراحت کنم

 

واسه همین این پست رو ادامه نمیدم.....

 

واسم دعا کنین.....

نویسنده : امیر ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
تگ ها:


+ یکی من رو تحویل بگیره!!

تعقیبات قبل از پست گذاری:

اینا رو دارم تو دلم میگم..حواست باشه اینور و اونور سرک

نکشی که خانواده نشسته!

 

""خدایا به من شجاعتی عطا بفرما که بتوانم این پست را بعد از سه ماه

تاخیر بنویسم!

 

""خدایا بعد از اتمام این پست مرا از دست بلایای طبیعی و غیرطبیعی

(اول اسمش.....ها؟چیه گوشاتو کردی شکل آینه خاور!فکر کردی از جونم سیر شدم که اسمشو بگم؟)

 

""خدایا خوانندگان این وبلاگ را زیاد... نه نه قربونت خداجونم یه لحظه

دست نگه دار کامنت گذاران این وبلاگ را زیاد بفرما)

 

""خدایا یکی از کامنت گذاران را تا وقتی که من این پست را مینویسم از

وبلاگ من دور بفرما!

 

""خدایا دوباره دور بفرما!

من...آره خود من...بابا به خدا خودمم

 

برگشتم م م م م  م م م م م

 

زیاد که دیر نکردم؟whistling

 

آخ خ خ ماماااااااااان

دمپایی کی بودددد؟

 

خدایا مگه نگفتم اینو دور بفرما!

منو میبخشین عزیزای دلم؟آره من میدونم که منو میبخشین!For You

میدونم دلتون چقد تنگ شده بود

 

هزاران کامنت خصوصیتون موید این حرف منه!(الکینیشخند)

 

اما جدی یه چیزی بگم؟

 

من این چند وقته متوجه شدم که من به درد وبلاگنویسی نمیخورم

 

ممکنه این آخرین پستم باشه

 

اصرار نکنین جان من!          راه نداره

 

اگه بخوام علت نبود این چند وقته رو بنویسم پستم از حالت شادی

درمیاد و به یه پست غمناک و سوزان تبدیل میشه...

پس از علت نبودم نمیگم...هر کی خواست بیاد تا خصوصی بهش بگم!Champagne

آخرین ترم استاجریم رو دارم سپری میکنم

 

و این یعنی اینکه دارم به اینترنی نزدیک میشم!

 

اینا مهم نیست..این مهمه که الان بخش روانم

و این یعنی کلی حوادث زیبا و سوژه بکر

 

مثلا همین امروز یکی از بیمارای بستری بخشمون گیر داده بود به این

دوست ما که تو مهدی منی

گفت:همه برین اما مهدی من بمونه کارش دارم!

 

من در اون لحظه:چشم! 

 

دوستم در اون لحظه:

 

خلاصه اینقد خندیدیم

 

این پستم و واسه این گذاشتم که بگم دوستون دارم و از یادم نرفتین

حالا هر کی جرات داره کامنت نذاره!

 

نویسنده : امیر ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
تگ ها:


+ موسیقی ممنوع!

سلام...از بابت تاخیرم بی نهایت شرمنده ام...برای نوشتن این پست دودل بودم,آخه نمی خواستم اینجا از ناراحتی هام بنویسم..تو این پست از شکلک خبری نیست!می خوام درددل کنم...

دلم گرفته...تو جامعه ای زندگی می کنیم که عملا موسیقی حرامه...کسی که به موسیقی علاقه داشته باشه اینجا به جایی نمی رسه...تو مملکتی که حمل ساز موسیقی حکم حمل سلاح سرد رو داره....آره تعجب نکنین!ورود ساز به خوابگاه در حکم ورود سلاح سرد خونده شده.....توی بنر بزرگی که به سر در ورودی خوابگاه زدن به طور صریح اومده که:"حمل ساز و سلاح سرد در خوابگاه ممنوع است!"این جمله خیلی چیز ها رو در خودش داره..این یعنی اعلان جنگ!یعنی ای دانشجو ساز تو اسلحه توست!این جنگ مدتیه شروع شده...به پست سی ا سی اصلا علاقه ای ندارم و دوست ندارم در اینباره صحبت کنم...اما اینجا حتی نت های موسیقی هم از سیستم فی لی ترینگ رد میشن!

چه توهینی بالاتر از این که بر سردر یکی از پارک های بزرگ تهران نوشته شده:"ورود ساز و سگ به پارک ممنوع!"ساز و سگ یه صدا دارن؟ارزششون یکیه؟

ویولونم رو باید تو ساک راکت تنیس کفن پیچ کنم تا شاید بتونم از جلوی درب نگهبانی به سلامت رد بشم! و این یعنی حمل مارمالاد با دست!شما می تونین با دستتون مارمالاد رو طوری حمل کنین که سالم بمونه, بدون استفاده از بشقاب؟

کار به همین راحتی ها هم نیست!ماشاالله چیزی که تو خوابگاه زیاده اطاق نگهبانیه!بلوک ما به تنهایی دو استیشن نگهبانی داره..هر وقت می خوام از جلوی نگهبانی رد شم یاد فیلم فرار از زندان میوفتم!این یعنی کوچکترین اشتباه به منزله تعلیق و در بهترین شرایط عقب افتادن به اندازه یک ترم از سایر دوستانه...من به عنوان کسی که عاشق موسیقیم باید عشقم رو بکشم..برای رشته سنگینی که دارم شاید این تنها دلخوشی باشه,اما...چرا دانشگاه نباید یه مکان به عنوان کانون موسیقی داشته باشه؟متل خیلی از دانشگاه های دیگه؟اینهمه کانون بسیج و نهاد و انجمن اسلامی و...هست!شاید باورتون نشه آخرین مکانی که تو دانشگاه با دوستان آهنگ زدیم,خلوت ترین جای دانشگاه,یعنی پشت دانشکده کشاورزی بود!تو گرمای 50 درجه اینجا!

من رو تصور کنین که یه چشم به اطرافه واز یه طرفم دارم می خونم!به خاطر اینکه تو حال و هوای اون روز قرارتون بدم لینک دانلودش رو گذاشتم...فقط چون به جای استودیو تو ماشین خونده شده و به جای اینکه با میکروفون خونده بشه با موبایل هم ضبط شده زیاد انتظار نداشته باشین خوب باشه,چون اصلا قرار نبود چیزی ضبط بشه!البته این آهنگش با گیتاره...

فایل صوتی: http://up.iranblog.com/Files73/2f352c42e4f546039b64.mp3 

فایل زیپ:http://up.iranblog.com/Files73/c9c636c32d3e488188a6.zip

نویسنده : امیر ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٦
تگ ها:


+ یک روز کاری در بخش پوست!

سلام

یه ماسک زدم رو صورتم!اخه رو ندارم شما ها رو ببینم!

 

شدم چوپان دروغگو!

فکر نمیکردم بخش پوست اینقد وقتمو بگیره!

درمونگاهاش خیلی خسته کننده است!چندین ساعت باید سر پا وایسی!

حساب کن:ما حدودا 20 نفریم با رزیدنتا و

اینترنا حدودا 30 تا میشیم!

اونوقت همه باهم باید بیمار رو ببینیم و معاینه کنیم!Champagne

 

دیدن ضایعات پوستی و معاینه فقط نصیب عده معدودی از ما میشه!

اون جلویی ها میبینن و واسه ما تعریف میکنن!

بعضی از بچه هامون عضو ثابت این معاینات هستن و اصلا  به ما رخصت

یه تماشای ساده رو هم نمیدن!

اصلا ما همیشه محمد( ) رو از لابلای فک و دندونای مریض میکشیم

بیرون,از بس موقع معاینه میره تو حلق مریض!

امروز بالاخره بعد از زد و خورد های فراوانی که با بچه ها داشتم!

و عبور از زیر دست و پای به ترتیب!:بچه های خودمون:

اینترنا:

رزیدنتا:Angry Elf

تونستم خودم رو به خط مقدم معاینه کننده گانم برسونم!

مثل همیشه محمد تو حلق مریض بود!

مریض:

محمد:

من از این پیروزی بزرگ سرخوش بودم!

ناگاه صدایی از جانب اتند امد!

اتند رو به من:

دوباره اتند رو به من!:ای تویی که جلوتر از همه ای!بیمار رو معاینه کن

ببینم تا حالا چی یاد گرفتی!

من در لحظه اول:whistling

من بعد از اون لحظه:کی؟با منی؟

یه نگاه به دور و برم کردم,دیدم همه در رفتن و فقط من موندم!

دنبال محمد بودم که اگه باشه اونو بفرستم جلو!

من:محمدکم کجایی؟

دیدیم محمدی در کار نیست و حلق مریض خالی از سکنه است!

یه لعنت به شانس خودمون فرستادیم و رفتیم سر وقت معاینه!

مریض یه بچه حدودا 3 ساله بود!Baby Girl

هر چی نگاش میکردم چیزی پیدا نمیکردم!

تا اینکه بعد از جستجوی فراوان یه سری ضایعات برجسته(اصطلاحا پاپول) گوشه لبش پیدا کردم!

با اعتماد به نفس تمام شروع کردم به معاینه و لمس ضایعه!

معاینه رو که خوب انجام دادم و یه آبم روش خوردم! ندایی از سوی اتند

آمد که:داری چیکار میکنی این زگیله(wart) یه بیماری ویروسی که با

لمس منتقل میشه!

من در اون لحظه:

و اینچنین شد که من از صبح تا حالا صد ها بار دستم رو شسته و همچنان دارم می شورم....

پ ن:یه عذرخواهی از بابت تاخیر در آپ کردن به سحرخانم...

 

نویسنده : امیر ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳
تگ ها:


+ اعلام وجود!

سلام....

من رو میبخشین آیا؟

(این صدامه!خودم قایم شدم!!)

یک ماه تاخیر اصلا قابل بخشش نیست!میدونم..

 

جان خودتون یه جوری نزنین که اینطوری: پخش زمین بشم!

حداقل یه جوری بزنین که اینطوری:یه جامون سالم بمونه!

 

فهمیدم چرا نمی تونستم آپ کنم!

باید در کوران درس و بخش و بیمارستان باشم!اینطوری لذتش بیشتره!

7 روزه بخش جدیدمون شروع شده!

ترم رو با بخش پوست و مو شروع کردم!

 

این پست رو صرفا به این خاطر گذاشتم که بگم زند ه ام!نگران نباشین!

زود زود آپ میکنم...

 

 

 

 

نویسنده : امیر ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها:


+ خاطرات خوابگاه دانشجویی!(قسمت دوم!)

سلام علیکم

یه سلام ویژه هم به همه شیطون های عالم! 

خوب داشتیم از خوابگاه میگفتیم! 

خوابگاه و غذای بی مثالش! 

حالا میخوایم خصوصیات خوب خوابگاه رو بشماریم! 

اولین ومهم ترین خصوصیت خوبش اینه که زیستگاه تعداد زیادی آدمه که دست آدم رو واسه اذیت کردنشون باز میذاره! 

چیزی به نام "کمبود"رو هیچ وقت تجربه نمیکنی!کمبودت رو همیشه از اطاق بغلی,نشد اطاق روبرو,نشد اطاق راهرو بعد و ......جبران میکنی! 

این کمبود میتونه شامل(رایج تریناشون به ترتیب! نیشخند )1.تخم مرغ! 36_1_51.gif این

عنصر یکی از عناصر لاینفک غذاهای خوابگاهیه!معمولا به صورت نیمرو سرو میشه!مگر زمانی که آشپز میلاد()باشه!

میلاد در دنیای آشپزی مدرن, صاحب سبکیه واسه خودش! Chef

البته افتخار امتحان سبک های نوینش رو همیشه به ما میده! 

مثٍلا آخرین سبکش(لطفا خودتون رو کنترل کنین!  )ساخت معجونی از ترکیب تخم مرغ و کنسرو لوبیا بوده! Smiley from millan.net

تا حالا تخم مرغ رو با گوجه,سیب زمینی ,پیاز,سوسیس,کالباس,قارچ,کنسرو لوبیا!,فلفل سبز قاطی کرده!

از آخرین اخباری که ازش دارم در پی اونه که تخم مرغ رو با همبرگر قاطی کنه و به خورد ما بده! استرس

من:فرارررررررررر! 

2.کبریت!اگه نباشه از سنگ اتش زنه و سنگ چخماق هم استفاده میشه! 

یه چیزی جدی بگم:این قلم یکی از کمیاب ترین عناصر خوابگاهه!!واسه همین معمولا

بچه ها بعد از استفاده از اجاق گاز اونو روشن میذارن درست مثل چاه های نفت که

همیشه یه آتیشی داره که می سوزه!! 

حالا تا بابا برقی زنگ نزده به 110 ما سریع بریم سراغ قلم بعدی! 

3.نان!محققای خوابگاهی گفتن که نسل این عنصر گرانبها به علت استفاده بی رویه

توسط دانشجو های گشنه خیلی زود منقرض شده و اولین استفاده کننده های نان

برمیگرده به دوران تریلوبیت ها!(یعنی قبل دایناسورها فکر کن!)

4.دمپایی!!آره تعجب نکنین...اینجا چیزی به نام دمپایی شخصی وجود نداره! 

صبح ها هر کی زود تر از خواب پاشه می تونه بهترین دمپایی رو بپوشه و بره واسه خودش سیر و سیاحت!!
 
البته تو خوابگاه کسی که زود تر پا میشه در اصل ,

بهشت رو واسه خودش خریده! 

چون علاوه بر بهترین دمپایی,میتونه ظفرمندانه محتویات یخچال رو به عنوان صبحانه خالی کنه تو حلقومش!! 

یا اینکه   (سریع گلاب رو آماده کن! Champagne)        بهترین دستشویی ها نصیبش میشه و هیچ وقت با چنین مشکلی دست و پنجه نرم نمی کنه!:

بهترین جای سالن مطالعه رو هم باید اضافه کنم!! Reading a Book

خوابگاه تنها جاییه که دزدیدن دمپایی از شیر مادر هم حلال تره!! 

چون کسی که دمپایی می دزده قبلا دمپایی خودش دزدیده شده!!(چه        استدلالی!  )

کلا دمپایی هایی که تو پای آدمیان اطرافت میبینی دزدیده شده است مگه اینکه خلافش ثابت بشه!! 

5.ظروف آشپزخونه!!رایجترین وسیله آشپرخونه ای که بین اطاق های مجاور رد و بدل

میشه ماهیتابه است چون وسیله طبخ رایجترین غذای خوابگاه یعنی نیمرو می باشد!!

اگه نیفتاد به گزینه شماره یک مراجعه شود! 

6.خمیردندان!!یه نکته عجیب اینه که همیشه خمیردندونتون به دندون  بچه های

اطاق همسایه علاقه بیشتری داره تا دندون خودتون!!(یعنی هر شب بغل یکی از همین بچه ها لالا میکنه!  )

7.میوه جاتی از قبیل پرتقال و حتی هندوانه!!این میوه ها معمولا به مرگ طبیعی نمیمیرن!!همیشه پای یه دانشجوی گرسنه در قتل این میوه ها وسط بوده! 

8.اصلا یه لحظه صبر کن ببینم!اگه بخوام این لیست رو کامل کنم باید 100 تا پست دیگه هم بنویسم کار خودم رو چرا زیاد کنم بهترین کار اینه که بگم:وغیره ه ه ه ه ه ه ه!!! 

یکی دیگه از خصوصیات خوب خوابگاه اینه که همیشه اونقدر آدم به اندازه کافی موجود هست که عملیات های شیطانی و آب زیرکاهانت رو بندازی گردن دیگری!! 

همیشه یه آدمی وجود داره که به حرفات گوش بده,درد دلاتو بشنوه مثل این:whistling 

بیمار که میشی همه بسیج میشن که یه کمکی بهت بکنن!مثلا آبمیوه ها وکمپوتت رو میخورن  تا قسمتی از کار سنگین خوردن رو از دوشت برداشته باشن! 

یا اینکه میذارن بهترین دمپایی رو بپوشی حتی اگه آخرین نفر باشی که از خواب پا میشی!! 
حالا از شوخی گذشته مهر و محبت تو بچه های خوابگاه موج می زنه!!  10_9_210.gif

 

ادامه دارد.....

 

نویسنده : امیر ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها: